تبليغاتX
دلنوشته های طلبه نسل سومی
اما وقتی ایشون سر صحبتو باز کرد دیدم عجب شخصیتی داره ایشون

این رفیق مصری ما حافظ وقاری قران خونوادش همه قرانی

پسراش الازهر درس میخونن ودخترش هم همینطور همشون حافظ قران

یه خونواده حافظ وقاری...

بماند خیلی جذاب شد صحبت کردن باهاش

حالا اومدیم سر اصل مطلب گفت:((فهمیدم شیعه هستی میخوام راجع به حقیقت شیعه بدونم کلی سوال دارم مدتها بود میخواستم یه شیعه پیدا کنم ازش بپرسم ....))

وایشون شروع کرد

از هرچی دلتون بخواد پرسید ازینکه  شما قران تون با بقیه فرق داره یا نه؟ اینکه میگن شیعه (حضرت)علی رو پیامبر میدونه درسته یا نه؟ از نماز خودن شیعه ها  تاز روزه گرفتنشون

از حج شون از زیارت امام حسین از زکات دیگه هرچی دلتون بخواد

وقتی آرومش کردم با جوابام

یه نفس راحتی کشید گفت حالا خیالم راحت شد

همش از تبلیغات دروغ این دشمنان ماست و.....

بعد منو بغل کرد و حسابی تشکر کرد  خیلی گرم وصمیمانه....با یه حالت بغض وشایدم اشک شوق...

البته بعدش قرار شد شام بیاد هتل مهمون ما بشه اونم با خانومش....

 

بگذریم    ازین قضایا زیاد داشتم تو حج

خیلی نسبت به مردم دنیا مسولیت رو دوش ماست

ما که ادعای پیروی از اهل بیتو داریم......

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط رضا |
سلام خدمت همه دوستان

شرمنده اگه دیر شد به روز شدن وبلاگم از بس مشغله دارم

تبریک میگم فرا رسیدن سیمین سال پیروزی انقلاب عزیزمونو

که البته مصادف با سیمین سال زندگیه منم هست

خوشحالم همه نفس کشیدنام تو این فصل پاک پیروزی بود

راستش  یکی از روستان گفتن از خاطرات وحال وهوای حج بگم

چشم

خیلیم خاطره دارم

ولی از کدومش بگم

۳۳ روز مکه ومدینه بودم هرروزش پرخاطره مخصوصا واسه من که سرم درد میکرد واسه سوژه

بعضیاشو کم کم میگم

((یه روز برا نماز ظهر رفتم مسجد الحرام نزدیکیای مناسک بود مسجد خیلی شلوغ بودو جا پیدا نمیشد

بلاخره یه جا وسط دو صف جماعت نشستم که وقت نماز بچپونم خودمو تو صف.....

یه پیره مردی که ازظاهرشو معلوم بود مصری بود منو دعوت کرد برم کنارش بشینم

شرمنده محبتش کرد منو

گفت کجایی هستی-همون:من این؟ گفتم ایران گفت شیعی؟ گفتم آره

گفت واستا بعد نماز کارت دارم گفتم انا بخدمتک (همون چاکرم خودمون)

بعد نماز ظهر مسجد الحرام جون میده واسه صحبت کردن تا وقت نماز عصر

حالا من تو فکرم که این با من چیکار داره

بعد نماز نشستیم پیش همو  واون خیلی گرم ازم استقبال کرد.....))

اینکه چی گفت و چی گفتیم بمونه واسه بعد   ناراحت نشینا زود میام....

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 توسط رضا |
درباره وبلاگ

اسمم رضا
شغلم:طلبه
سنم 31
کارم فعلا:تدریس وتحصیل
اهل:قم شهر محبوبم
خوشحال از: اینکه همسایه بی بی حضرت معصومه ام
ومنتظر: آقایی که اون بیشتر به فکرمه تا من به فکرش

....
اینجا :موطن دلنوشته هامه
البته اگر فرصت کنم
چون واقعا مشغولیتام زیاده
...
التماس: فقط دعا
از :همه تون

پست الکترونیک
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها


www.irLearn.com



قالب وبلاگ